تبليغاتX
... ؛

پیش رویم :

چهره ی تلخ زمستان جوانی

پشت سر :

منزلگه اندوه و درد و بد گمانی

کاش چون پائیز بودم ... کاش چون پائیز بودم         

                                                                                  فروغ فرخزاد          

                                          

عقربه ها به سمت سومین حادثه ی ساعت شب یورش برده اند .. !! تازه رسیده ام خانه ... مامان بزرگ عصر کمی ناخوش احوال بود و مامان بی تابی می کرد ... خواستم بگویم از راهروهای پیچاپیچ بیمارستان با آن طیف رنگ های سپید و سبز مزخرف تهوع میگیرم اما چشمانم را که باز کردم پیر زنی فرتوت روی تخت اورژانس آرام چشمانش را بسته بود و من ، داشتم با تار موهای سپیدش ذکر می گفتم ... !!

می خواهم بخوابم ...

یک قطره ، دو ، سه ... چون ریشه های درخت ، قطره های خونم گرد و خاک میز را در آغوش می گیرند ؛ رسیده ام خانه ، نا خوش احوالم ، خوابم نمی برد ...

 

  • SMS  را خدا آزاد کرد ، 10 تیرماه روز آزاد سازی SMS   بر  شما مبارک باد ؛
  • برای رهائی هجرت خواهم کرد ، روزی ... دیر یا زود ، مام وطن خرد سالی های روحم را در آغوش نمی گیرد !!
  • اگر سکوت کنم خواهی گفت به تقدیر تن دادم ، اگر فریاد بزنم گلویم را مصلوب خواهی کرد ... اگر بنویسم دستانم را چون خط طرد لبانت ، در انحنای یک پوزخند خواهی شکست و اگر ببینم ، گناهم ادراک خواهد بود و اگر به بهار معتقد باشم به عمیق ترین سرماهای زمستانی تبعیدم خواهی کرد و اگر باران را بدون چتر دوست داشته باشم ، تمام آسمان را برایم سقف می کنی ... هر چه باشد تو بهتر از خودم میدانی بهترین برای من کدام است ... !!
  • ارتباط !؟ دیگر برایم معنائی ندارد ؛ حتی با شما دوست عزیز ...
  • 12 تیرماه 1364 ... برگه های تقویم را کندم ... میلادم رسید !!

 

+ توسط پ.و.ی.ا

حق با شماست

من هیچ گاه پس از مرگم

جرئت نکرده ام که در آینه بنگرم

و آنقدر مرده ام

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر

ثابت نمی کند

 

                                                                      "  فروغ فرخزاد  "

 

تیرماه ؛

 نمی پرسم چند روز و نمی پرسی چند سال ، تنها هر دو می دانیم وقتی عقربه های سالخورده ی ساعت ، دوازدهمین هم بستری خویش را جشن گرفتند در دوازدهمین روز از چهارمین ماه سال اتفاق ناگوار میلاد من رویای تاریک شب را پریشان کرد و هن هن نفس های خسته ی مادر در هیاهوی نبرد من با دنیای تازه ام گم شد ... !!

نا آمید آمدم و هنوز قاب اندام خردسالم زیر تصویر خاکستری رنگ ناخواسته ، زجر می کشید و هنوز در انحنای راهروهای سرد و بی روح بیمارستان سایه های جنازه ای آشنا نبود ... !!

با کابوس ترس چشمانم را بستم ؛ دنیا ناگهان در کالبد تاریکی وجودم را تکثیر کرد ... فریاد زدم زنده ام و در بیداری به نام غریبه ام معترض بودم ؛ خواب آمد و سال ها در انزوای مطلق خویش زنجیرم کرد ...

 تیرماه ؛

 آری ، من اینگونه متولد شده ام !!

 

  • هفت روز ، هفت قرن ... میلاد من نزدیک است .
  • از وطنم حرفی نمی زنم ، سرگردانم ؛
  • کودکی هایم در آرزوی رقص ماه سپری می شدند و تلاش های بیهوده ام برای کشف ابهام موسیقی اش ... ؛ یک دقیقه سکوت ... خدانگهدار مایکل !!

  • خیلی خسته ام ، خیلی ... !!

 

+ توسط پ.و.ی.ا